یک وب نوشته که در اذر ۱۳۸۶در سالروز شهادت میرزا کوچک خان نوشته بودم با عنوان
((سرما ماموری آرام بخش ))
به کنگره فرستادم که دوبار از طرف کنگره با من تماس گرفتند و یک بار هم با ایمیل دعوت کردند
به هر صورت روز جمعه رخت سفر پوشیدم و عازم رشت شدم اول به تهران رفتم و بعد از پایانه مسافربری ازادی رفتم به رشت چون همایش در زیبا کنار برگزار می شد من رفتم به کوچ اصفهان
و از کوچاصفهان با یک خودرو شخصی دربستی رفتم به هتل و محل گرد ها یی های صدا و سیما در زیبا کنار
در جلو درب ورودی گفتند اول باید تلفنی هماهنگ کنید و بعد وارد شوید بعد از تماس تلفنی وارد هتل شدیم و راه ۶۳۰کیلومتری تقریبا ۱۳ساعت طول کشید تا به هتل برسم و خسته و کوفته رفتم یک اطاق گرفتم و رفتم برای استراحت
صبح کمی دیر رفتم به محل همایش تازه متوجه شدم شب قبل باید کارت ورود میگرفتم البته کسانی هم که مثل من دیر آمده بودند ولی شب قبل موفق شده بودند کارت ورود به همایش بگیرند
نتوانستند وارد محل همایش بشوند که چند جوان هنرمند نقاش شاعر و تعدادی هم بودند که مقاله داده بودند
البته از بیش از هزار مقاله که به کنگره فرستاده بودند تعداد اندکی پذیرفته شده بود شاید یک یا دو عدد
و بیشتر بازیگرانی که در صدا و سیما فعالیت می کنند مورد تقدیر قرار گرفتند
بگذریم دم درب دیدم این بندگان خدا که زحمت زیادی برای کارهایشان کشیده بود با التماس فراوان نتوانستند وارد شوند البته من کنار مانده بودم و نظاره گر ورود ایشان به کنگره بودم
تا این که یک خانم آمد و همراهش داد میزد ایشان قهرمان ملی هستند و خیلی راحت قهرمان ملی خانم وارد همایش و کنگره سردار جنگل شد برایم جالب بود که بین کار قهرمان ملی بودن و کنگره سردار جنگل چه رابطه ای وجود دارد
در هر صورت وقتی این چند نفر که از تهران مشهد کرمان و سایر شهرهای کشور زحمات زیادی کشیده بودند تا بتوانند به کنگره بروند نتوانستند در سالن اصلی همایش وارد شوند بیرون از سالن یک گرد همایی دوستانه تشکیل دادند و از فعالیتهایشان صحبت می کردند
انصافا وقتی کارهای ایشان را دیدم کمی خجالت کشیدم گفتند شما هم کارت را بخوان من گفتم کار من یک دل نوشته بیشتر نیست .
ایشان ((بیرون مانده ها از کنگره ))افراد ممتازی در کشور بودند که در زمینه کارهای خویش جوایز ارزشمندی را هم بدست آورده بودند
یک ساعتی از برنامه گذشته بود که بلندگوی خارج کنگره روشن شدو آقای احمدی نژاد شروع به صحبت کردند
البته ایشان زحمات شرکت کنندگان را کم کردند و هم مقاله خواندند و هم شعر و هم از آزادی صحبت کردند و هم از میرزا و تقریبا به غیر از دو سه برنامه سرگزمی و تشویق کارکنان صدا و سیما اصل کنگره سخنرانی اقای رئیس جمهور بود
و بعد از تمام شدن سخنان رئیس جمهور ختم جلسه اعلام گردید
و شرکت کنندگان در کنگره راهی محل غذاخوری شدند در سالن غذاخوری گفتند در یک تصمیم از قبل برنامه ریزی نشده قرار است بعد از ظهر مقالاتی از صاحب نظران خوانده شود
که به علت بی برنامه بودن مراسم بعد از ظهر تعداد بیشتر از ۵۰نفر شرکت نکرده بودند
البته سخنان انصافا جالبی در این جلسه گفته شد و سخنرانان تاریخ دوره میرزا را تقریبا دقیق و با مستندات دقیق بیان مینمودند و متاسفانه این ۵۰نفر هم یکی یکی سالن را ترک میکردند و همین باعث شد کنگره سرداران جنگل عملا به اهداف خود نرسد
چند نکته در این کنگره به چشم میخورد
۱-جوان بودن و ضعف مدیریت برگزار کنندگان کنگره که چندان بر مدیریت کنگره و اجرای دقیق و به موقع برنامه ها تسلط نداشتند
۲-سیاسی بودن کنگره که بیشتر شبیه یک تبلیغات انتخاباتی بود تا یک کنگره علمی و تاریخی
۳-بی توجهی به استفاده از دیدگاه صاحب نظران در این کنگره
بگذریم کنگره تمام شد و ما راهی شهرمان شدیم
فکر میکردم اگر از کنگره بهره ای نبردیم لااقل طبیت زیبای شما ل را میبینیم که این هم بر عکس دفعات قبل که با خانواده به شمال میرفتم وکلی خوش میگذشت اینبار بدون خانواده اصلا برایم جذابیتی نداشت
به تهران که امدم رفتم پاساژعلالدین و یک لپ تاپ برای سجاد خریدم و با مترو رفتم به ترمینال جنوب
در مترو آنقدر واگنها شلوغ بودند که یاد قطارهای شهری چین و هند میکردیم در این شلوغی که من محکم لپ تاپ و کیفم را گرفته بودم تا نکنه شخص سومی اشتباهی صاحب این وسایل شود
که متوجه شدم ای دل قافل موبایلم را بردند شخص ثالث به وسیله کوچکتری اکتفا نمود در بیرون مترو از یکی دو هم وطن خواستم که موبایلشان را بدهند تا زنگ بزنم به موبایلم که دیدم صاحب جدید موبایل من بوق اشغال میزند و تماس را رد میکند
مجبور شدم از این هم وطن بخواهم برای بار دوم موبایلش را به من بدهد تا به خانه زنگ بزنم و بعد از زنگ زدن به همسرم از ایشان خواستم سیم کارت موبایلم را بسوزانند که ایشان هم با مراجعه به دفاتر مخابراتی اینکار را کردند
وقتی تلفنی به دخترم گفتم موبایلم را دزدیدند و دوباره به موبایلم زنگ بزن میگفت بابا من میترسم زنگ بزنم گفتم میترسی دزده از تو موبایل بیاید
این هم داستان کنگره میرزا کوچک خان رفتن یک معلم